يكي مثل هيچكس
زندگي جنبش جاري شدن است از تماشاگه آغاز حيات تا به جاي كه خدا مي داند مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دود يا در خزاني خالي از فرياد و شور نگه كن امشبي خون را كه مي ريزد ز چشمانم بخوان اي مرغ شب با نگي كه بر جان آتش اندازد همه عالم بسوزاند ز سوز عشق پنهانم دعا گر نمی گویی به دشنامی عزیزم کن که گر تلخ است شیرین است از آن لب هر چه فرمایی عقل گفت كه دل مسكن و ماواي من است عشق خنديد كه يا جاي تو يا جاي من است فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای و من برای زندگی تو را بهانه می کنم صدای
باران را می شنوی منتظر نباش که شبی بشنوی از اين دلبستگی های ساده دل
بريده ام ! که عزيز بارانی ام را در جاده ای جا گذاشته ام ! يا در آسمان به ستاره ای ديگر
سلام کرده ام! توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری! در همان دامنه دور دريا بمان هر جور تو راحتی باران زده من ! همين سوسوی تو از سوی پرده دوری برای روشن کردن پرده تنهاييم
کافيست من که اينجا کاری نمي کنم فقط گه گاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک
می کنم! همين ! اين کار هم که نور نمی خواهد می دانم که به حرفهايم می خندی! حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می
کنم باران می آيد صدای باران را می شنوی ! ![]()
ادامه مطلب![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : P I C H A K |





